قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
495
تاريخ الفي ( فارسى )
امير المؤمنين على آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، از دست پسر من چنين كار ناشايسته صادر شده . من از آنجهت بسيار حيران و منفعلم كه اينچنين عيبى و خللى به حال او راه يافته كه در اين جهان موجب بدنامى و در آخرت مستلزم عذاب و عيب است . امّا هرچند در اين واقعه تفكّر مىكنم و مرتبهاى كه تو را نزد خداى سبحانه و تعالى است ملاحظه مىنمايم و قربت و قرابتى كه در خدمت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، دارى پيش خاطر خود مىآرم و كمال عنايت و لطفى كه در حقّ من دارى بر مىانديشم دل من خوشى مىگيرد و يقين من حاصل مىشود كه اگر آن بيچاره را روز قيامت شفاعت كنى ، باشد كه باريتعالى از او درگذرد و به آتش دوزخ گرفتار نشود . به خدايى كه جز او آفريدگارى نيست كه اگر اين ساعت پسر خود را بيابم غم و اندوه به من راه يابد ؛ چه زيد آنوقت پسر من بود كه سعادت ملازمت و رضاى تو حاصل داشت . دوست آنكس تواند بود كه دوست تو باشد . كسى كه بر خلاف تو نفسى برآورد ، به خدايى خدا كه سگ را بر او ترجيح دهم . چون عدىّ ابن فصل سخن بگفت ، امير المؤمنين على را بسيار خوش آمد و عدىّ را استمالت داد و لطفها فرمود . عدىّ خوشحال و خوشدل بازگشت . « 1 » شخصى اين ماجرا را به گوش زيد رسانيد . زيد از بيم پدر از پيش معاويه گريخت و به قبيلهء بنى طىّ التجا برد و آنجا در ميان خويشان خود مىبود تا وفات يافت . و در روز بيست و ششم - چنانچه در مقصد اقصى و ديگر كتب معتبره مسطور است - عمّار بن ياسر عزم رزم نموده عنان اسب را به سوى ميدان گردانيد . امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، از آن عزيمت مانع آمد . عمّار گفت : يا امير المؤمنين ، به خدا پناه مىجويم از آنكه عاصى كشته شوم . آنگاه به رخصت آن حضرت بر مخالفان حمله كرد و حارث برادر ذو الكلاع حميرى را كه در برابر او آمده بود به قتل رسانيد . در اثناء جنگ تشنگى بر وى غالب شد . آب خواست . غلامش قدحى آب به شير ممزوج ساخته پيش او آورد . عمّار چون بر آن قدح نظر كرد ، گفت : « اللّه اكبر ! » آنگاه قدرى از آن شير بياشاميد « 2 » و گفت : حضرت
--> ( 1 ) . عدىّ بن حاتم پس از اين شعرى در نكوهش فرزند خود زيد گفت كه بيت اوّلش اين است : يا زيد قد عصّبتنى بعصابة * و ما كنت للثّوب المدنّس لابسا . . . اى زيد [ تو با گريز خود ] بر سر من دستارى [ ننگبار ] بستهاى ، درحالىكه من هرگز جامهء آلوده و چركين نمىپوشيدم ؛ - پيشين ، ص 726 . پسر ديگر عدى بن حاتم ، طرفه ، نيز بعد از ماجراى حكميّت جزو خوارج شد ؛ - نهاية الأرب ، ج 5 ، ص 215 . ( 2 ) . نصر بن مزاحم گويد : عمّار هنگامى كه آن را نوشيد ، گفت « بهشت زير نيزههاست . » پس اين بيت را خواند : اليوم ألقى الأحبّه * محمّدا و حزبه امروز يارانم ، محمّد و گروه او را ديدار خواهم كرد ؛ - پيكار صفّين ، ص 468 .